نوزده سالم بود فقط ... از فضای بسته ی مدرسه و دغدغه ای که فقط کنکور بود و شاید گاهی نگاهی از پسر همسایه ای، فامیلی .... کسی که از قضای روزگار دانشجو بود ... و چقدر پسر دانشجو جذاب بود توی اون سنی که ما تشنه ی رابطه بودیم و اوج ارضای درونی مون کشف ارتباط مجهول سینوس و کسینوس بود ....و رفتم اون ور نرده های سبز ... و چقدر پسر دانشجو اون جا بود ... با همه ی عقده ها و ناکامی ها و حسرت ها و آرزوها .... زمان خاتمی بود و شور و حالی توی دانشگاه بود ... کانون ، انجمن ، نشریه، تجمع ... یادم نیست امیرحسین رو اولین بار دیدم یا اول نوشته شو خوندم و کنجکاو شدم که بشناسمش ... فرق می کرد با همه ... وقتی می اومد توی دفتر کانون با خودش فضا می آورد ...لااقل من اینجوری فکر می کردم ... خب ظاهرش هم از بقیه ی بچه ها بهتر بود ... بچه های خوش قیافه ی دانشکده درگیر ماجراهای جدی زنده گی نبودن ... می دیدیشون که هرروز می آن دانشگاه و می شینن جلوی پله ها و سیگار می کشن و لوده گی می کنن و سعی می کنن مخ بزنن ... اما امیرحسین آنچه خوبان همه دارند رو یک جا داشت ... و من چقدر خوشبخت بودم که امیرحسین با من طور دیگه یی برخورد می کرد .... باورت نمی شه چه حسی یه وقتی می فهمی دریم من ات دوستت داره ... اولین هدیه یی که بهم داد کفش کوهنوردی بود ... توی هدیه ش هم نماد بود ... و من خوشبخت ترین دختر روی زمین بودم .... باورت نمی شه که حتا به خودم اجازه نمی دادم به ازدواج باهاش فکر کنم ... اونی که دور و برش پر بود از دخترهایی که من خیلی هاشون رو از خودم شایسته تر می دونستم .... اونی که خوش قیافه ترین و با شخصیت ترین و با سواد ترین پسر دانشکده ی فنی بود .... اونی که نمی دونم چرا بهم پیشنهاد ازدواج داد ... و ما با هم شدیم .... اون درسشو خوند و گفت که می خواد کافه باز کنه ... و من کیفور از این که چه ساختار شکنی یی ... اون بهم گفت که مبارزه ی سیاسی کار آدمای سطحی یه ، دموکراسی و لیبرالیسم ساختار می خواد و آگاهی ... و من ایمان می آوردم به این که چقدر بچه های انجمن سطحی ان .... اون می گفت که مشیری و فروغ و سهراب درد بی دردی دارن و من شاعرای مورد علاقه مو دور انداختم ... اون می گفت مهرجویی نه فقط بازیگراشو که ملتو داره فیلم می کنه و من دیگه لیلا و پری و هامون رو دوست نداشتم .... اون می گفت بچه های کانون فیلم دانشگاه جمع می شن دختربازی و پسربازی کنن و هیچی از سینما و فرهنگ نمی فهمن و من دیگه نرفتم کانون فیلم ... که اصلن دانشگاه نرفتم ... و شدم امیرحسین ... در ابعادی خیلی کوچکتر ، خیلی سطحی تر ... مسخ شده ی امیرحسین .... دیگه اعتماد به نفس نداشتم .. دیگه خودمو دوست نداشتم ... و وقتی خودت نباشی ، عشقی هم نیست ... که اول باید خودتو دوست داشتنی بدونی تا لایق دوست داشته شدن و دوست داشتن بشی ... و دوستانم، همون ها که به سطحی بودنشون و بی سواد بودنشون و پسرباز بودنشون و تو کف بودنشون باور داشتم رفتن جلو ، بالا، به اون جاهایی که شاید برام خیلی هم مهم نبود دیگه ولی روزی آرزوم بود ... و من همه ی اون آرزوها رو فدای عشقی کردم که حتا عشق نبود ...ارادت بود ... منی که روزی می خواستم دریا بشم ...شدم مرداب .... منی که از مرشد بازی بیزار بودم شده بودم مرید ...و خب هنوز اونقدری از خودآگاهی درم بود که تلنگر زدم به خودم ... آوار شدم سر زندگی یی که روزی کاخ آرزوهام بود ... ویران کردم ... که شاید دوباره متولد بشم ....
الهام:آره، عاشق شدن تو نوزده سالگی...راستش هنوزم فکر می کنم نوزده سالگی برا عاشق شدن دیره ، ولی نمی دونم شاید بشه باها ش یه جور دیگه برخوردکرد...من خوب برخورد نکردم... خیلی هم اولش لذت بردم ، یه دوران ناب و فکر می کنم غیر قابل تکرار ...ولی بعدش مجبور شدم تاوان خیلی سختی پس بدم .هنوز هم نمی دونم اون لذت به اون تاوان می ارزید یا نه ...اینکه کسایی که محافظه کار بودن بودن وجلوی خودشون رو گرفتن _ اونایی که نه لذت عشق رو چشیدن نه زجر تاوان رو _ از من خوشبخت ترن، نمی دونم .
خوب ، نوزده سالم بود،دانشجو بودم،از محیط تکراری خونه با قوانیین سخت اومده بودم بیرون....آدمای دیگه ای رو دیده بودم ...آدمایی که ظاهر حق به جانب داشتن ...کتاب می خوندن ودرباره مارتین هایدگر اظهار نظر می کردن .. تو دانشکده فنی به جای اینکه درباره تکنولوژی حرف بزنن مد شده بود درباره جامعه مدنی حرف می زدن ...اینا خوب برا من جذاب بود ...همون موقع بود که با امیر حسین آشنا شدم...تو مجله داخلی دانشگاه در مورد حقوق زنان مطلب می نوشت که پر از اصطلاحات عجیب و غریب بود ...از آدمایی مثال می آورد که من اصلن نمی دونستم اینا کی هستن...کاریزمای عجیبی داشت ...مطمئن بودم که حداقلش دیگه یکی می شه تو مایه های میلان کوندرا...(با طعنه) ولی از قضای روزگار شد کافه چی....خوب ، عاشقش شدم یه عشق خیلی شدید از نوع شرقی یعنی نه تنها معشوق من که معبود من بود....یادته یه ترانه قدیمی بود که (می خواند) تو اون کوه بلندی که سر تا پا غروره...امیر حسین برای من اون کوه بلند دست نیافتنی شد...به نظرم اونم منو دوست داشت ولی هیچ وقت نفهمیدم که عاشقم بود یا نه ..من تمام زندگیمو وقف اون کردم _البته خیلی هم لذت می بردم_ احتمالا اونم از کوه بلند بودن لذت می برد...اگه امیرحسین می گفت چخوف نویسنده بزرگیه منم نمی گفتم ،اساسا معتقد می شدم که چخوف نویسنده مهمیه ...اگه می گفت دولت آبادی نویسنده چرندیه ، من با وجودی که یکی از داستانشو خیلی هم دوست داشتم معتقد می شدم که چرنده...بعد از یه مدت من فهمیدم که من دیگه من نیستم...هیچ عقیده ای از خودم ندارم ...همراه نیستم، مریدم...خوب بعد دوسال کاریزما هم خیلی شکسته بود...طبیعتا امیر حسین هم یه آدم بود مث همه ادمها پر از ضعفهای انسانی ،ولی من نمی تونستم بپذیرم اون ضعفها رو ...همه چیزمون معیوب شده بود اون خواسته یا نا خواسته_ البته به دلیل اشتباهات خودم _ نمی تونست بپذیره که من نظری مخالف باهاش داشته باشم ...نمی تونست شورش مرید رو تحمل کنه...اینجا بود که راه گفتگو بسته بود همش دعوا و دعوا و بعدشم طلاق....
من الان دیگه واقعا حسی به امیر حسین ندارم ولی افسوس می خورم به اشتباهاتمون که برگشت ناپذیر بودن
سارا: نمی دونم ...ولی من به اشتباه برگشت ناپذیر اعتقادی ندارم...همیشه فکر کردم که می شه دوباره شروع کرد...
الهام: شاید بشه ، ولی دیگه ...شاید خسته تر از اونیم برای مبارزه نیروی عشق هم وجود نداره به عنوان انگیزه و راهها مون از هم فاصله گرفته پس بهتره دیگه فکرشم نکنیم...
سارا: این خیلی محافظه کارانه است...
الهام: محافظه کاری یه انتخابه که الان من دارم ولزوما چیز منفی ای نیست ،کما اینکه تو به دلیل همین محافظه کاریه که به زندگی معیوبت با شوهر پنهانت ادامه می دی
سارا: نه ما هم انتخابمون همینه
الهام : ببین سارا بهت برنخوره ها من شک ندارم که دروغ می گی خود آگاه یا ناخود آگاه...
( سکوت سنگین)
الهام: در هر حال یه چیز خیلی مهمی رو فهمیدم با یه هزینه سنگین اونم اینه که باید بپذریم ...هر چند که پذیرفتنش خیلی سخته...که کوه بلندی در جهان وجود نداره
محور یکم: « چرا شوهر کردم »
سارا، کی بود می خوند: « قصه از کجا شروع شد »؟! ... قصه از اون جا شروع شد که من ِ ۱۹ ساله، اول بار امیرحسینو دیدم، این که چی شد که اصلن همو دیدیم باشه به حساب روزگار که من عمیقن به « حادثه » ی اشنایی ادما با هم اعتقاد دارم، حالا می خواد این دو تا ادم، من و توی رفیق باشیم یا من و امیر حسین ِ شوهر سابق... نمی خوام بزنم تو ژانر جَک و جواد ولی خدایی ش من یک دل نه صد دل خواستمش ... احساس کردم چقد بنده ی مقربی بودم که خدا « دریم مَن » َمو اینقد زود واسم رو کرده... اون موقعها هم هیچی واسم مهم نبود، مهم نبود که، هیچی نمی فهمیدم... چه می دونستم زن مدرن امروزی چیه ... چه می دونستم تحصیلات چیه ... فرهیختگی کیلو چنده ... شغل درامد زا چیه ... خانم خودت بودن چیه ... که همین که امیر حسین مشکی بود، خوش قد و بالا بود، پَشِنِت بود، شعر می خوند، نگاهش مهربون بود و من ِ « بیبی » رو « لِیدی » وار « تریت » می کرد کافی بود، واقعن کافی بود... کیفور بودم اون روزا ... فک کن واسه یه ماه هر روز صبح پا شی، بری خیاطی، لباس عروسی ت رو پرُو کنی و ننه ت، ننه شوهرت و خیاط جملگی قربون صدقه ی هیکل باربی ت برن و بزرگ ترین دغدغه ی ذهنت این باشه که حالا لباست دِکلته باشه یا یه ورش حلق استین باشه تا خیاط رو اون حلق استینه گل ِ پارچه ای بکاره و احاد ملتم بیان نظر بدن که نه، زیلم زیمبوهای لباس زیاد که بشن، سنگین میشه، رقصیدن باهاش سخت میشه یا چه می دونم، بهاره ت بلند باشه تاجت بهتر وای میسه یا کوتاه باشه و از این دست اراجیف ... بعد سر ظهری دنبال اینه و شمعدون و پرده ی صورتی و لاحاف مخملی... عصرا هم که یه امیر حسینی بود که همه گوش بشه و تو روز ِت رو واسش تعریف کنی و از اول تا اخرش تو گوشِت بخونه « چه سری، چه دمی، عجب پایی » ... خاک بر سرم ... من هیچ وخ جلوی امیر حسین خودم نبودم ... همیشه همینه، تو وقتی یکی رو دوس داشته باشی خیلی سختته رفتاراتو جلوش لخت کنی ... می ترسی شوکه شه، در ر ِه ... من همون روزام سعی می کردم ادای دوستای دختر امیر حسینو جلوش در ارم تا عاشق ترم شه ... مثلن من هیچ وقت ِ خدا با قهوه حال نمی کردم که اصولن طعم شیرین دوس داشتم، شِیک دوس داشتم، کیک خامه ای، گلاسه، بستنی میوه ای... ولی هیچ وقت به روی خودم نیاوردم، احساس می کردم دختر لوسا شیرینن که ادمای دیپ عمدتن تلخن ... امیر حسینم بار اول ازم پرسید چی می خوری؟ منم یه لِکچر مفصل واسش دادم که ما اصولن تا هفت پشت اونورتر ِمونَم قهوه خور بودن، اونم نه با شیر و شکر که « دیپ دارک کافی »... امیر حسینم ذوق مرگ که قهوه درست کردنش رو دست نداره و الخ ... وای دارم چرند میگم ... بفهم دیگه سارا جون، یکی مش حسن مسخ « گاو » ِش شد، مهرجویی فیلمش کرد، یکیَم من مسخ امیرحسین، روزگار فیلمم کرد...
محور دوم: « زندگی مشترک »
خره بود می خوند : « اره داشتیم چی می گفتیم؟ بنویس...»، خلاصه من عروس شدم. حالیته؟ من در صدد تقویت زنانگی به امید این که « اخرین » زن خاصی باشم که امیر حسین تو زندگی ش می بینه، امیر حسینم غرقه در مردی و خوشحال از این که اولین مرد خاص که چه عرض کنم که اساسن اولین مردی بوده که من تو زندگی م دیدم.... بعد شروع کردم پوست انداختن... اولش همه چی قشنگ بود... این که تمام « فِیوریت » های ذهن امیر حسین شد « فیوریت » های شکل نگرفته ی ذهن من... از شاعر و نویسنده و کارگردان و فیلمساز و حزب و مرام و اساسنامه بگیر تا برسی به ماشین و رنگ و غذا و میوه و دسر و پاتوق و شهر و کشور و حیوان ... بازی اسم فامیل یادته که؟ ... فک کن سارا جون... منم که ذوب در ولایت ... امیر حسینم مرد فانتزی ها ... از صبح تا شب تو کافه ... بحثای کافه نشینی هم بحثای از سر ِسیریه ابجی ... از صبح تا شب « دور همی » و دعوا سر لاحاف ملا و به خیال خودتم چه وزنه ی سوپری در خلقت محسوب می شی و احاد ملت چقد احمقن که ذهن ِ مبارک متفاوت تو رو نمی فهمن ... منم که بچه ... خوشحاااال ... احساس می کردم اینقدی که این کافه از فرهیختگی به خُرد من داده، هیچ دانشگاهی تو زندگی م نمی داد... خلاصه من شدم مرید بی چون و چرای تک تک آیتِم های ذهن امیر حسین ... گذشت و گذشت ... یه روزی دیدم ای دل غافل حضرات دوستام قد کشیدن... نه که پخ قابل توجهی شده باشن، نه... ولی لااقل هر کدوم چیزی، چیزکی تو یکی از ده کوره های تهران و حومه خونده بودن... حالا یکی دنبال کار بود... یکی باد به غبغب که چی؟ که داشت خودشو واسه فوق یه رشته ی ابکی اماده می کرد ... یکی پز حقوقشو می داد... یه چن تایی هم که شوهر کرده بودن زن دکتر، مهندس شده بودن و خفه و چپه در عفه ی عنوان انتصابی ِ « خانم دکتر و خانم مهندس » ِشون بودن ... اونوقت نوبت من شد که بگم کی ام و حقیقتش این بود که من فقط زن امیر حسین بودم و بس... حالا تو بگو « هو دِ هِل ایز امیر حسین » که حالا تو زنش باشی؟؟ ... داغ شدم ... می بایس واسه ملتی که با ادمای خاص کافه ی ما خیلی فاصله داشتن می گفتم این من ِ بیکاره زن یه کافه چی ام ... منتها یادتون باشه که کافه ی ما با بقیه ی کافه های شهر فرق می کنه ... که ما اساسن هفته ای کم ِ کم سه تا « هارد تاک » تو کافه مون داریم ... اهالی کافه مون همه دیپ ... قهوه هامون همه دارک ... « مود » ِ ادمامون همه « down » ... فضای کافه مون همه دود ... سارا از من بشنو، وقتی به جایی رسیدی که دیدی داری کسی یا چیزی رو توجیه می کنی بدون خودتم به کلمه ها و حرفات بی اعتقادی ... این شد که بت ِ امیر حسین تو ذهن شیشه ای من ترک خورد ... که ای دل غافل ... همین که امیر حسین ترک خورد، منم از پوسته ی « زن خوب فرمانبر پارسا » در اومدم... اَلفی اَتکینز یادته؟ یه قسمتش باباش خودشو کشت تا به اَلفی یاد بده اونجاها که خوش به مذاقش نیست بگه : « نه » ... من دیر یاد گرفتم ولی بالاخره یاد گرفتم ... اولش روزا نه می گفتم... قهوه می خوری؟ « نه » ... سر میز اره و اوره و شمسی کوره می شینی؟ « نه » ... بعد کم کم جرات پیدا کردم و بعضی شبا هم « نه » گفتم ... حس خوبی بود ... این که حس کنی وجود داری ... امیر حسین اولش تغییر « مود » ِ منو گذاشت به حساب نوسانات هورمونهای زنانه ... بیچاره ... طول کشید تا فهمید حرف از این حرفا به دره ... حالیته سارا؟
محور سوم: « جدا شدم »
شروع کردم بهونه گرفتن... ناخوداگاه بهونه می گرفتم، هیچ نیتی تو کار نبود که امیر حسین همیشه مهربونتر از این حرفا بود ... دیدی یه روزایی نق ات میاد، نمی دونی باید سر کی خالی کنی؟... گفتم می خوام درس بخونم ... عینهو این مرد « جنتل » ها استقبال کرد ... دیدم این جوری نمیشه ... باید پای خودشم بکشونم وسط ... گفتم می خوام تو ام درس بخونی ... گفت من اون موقع که باید درس می خوندم، خوندم... گفتم شغلتو عوض کن ... گفت من باهاش حال می کنم ... گفتم می خوام پولدار شیم ... گفت « هی ویل دو هیز بست » ... گفتم بیا بریم خارج ... گفت من اینجا ریشه در خاکم ... دوباره گفتم بیا بریم خارج ... گفت من اینجا عاشق ِ این خاک ِ از الودگی پاکم ... باز گفتم بیا بریم خارج ... گفت من این جا تا نفس باقی ست می مانم ... اره ابجی ... من ولی فرار کردم، نه از امیر حسین که از خودم ... که از خود ِ عروسکم ... که از خود ِ ملیجکم ... که از خودم ... ( تلخ خند ِ واضح ) ... سرتو بردم سارا، نه؟!!
حامد: خوب؟
پریسا: خوب به جمال ِ ندار ِت...
حامد: پریسا شروع نکن ها...
پریسا: شروع؟! اتفاقن اومدم که تمومش کنم...
حامد: اوکی خانم، مختاری...
پریسا: اوکی و درد! به همین سادگی؟
حامد: از اینم ساده تر. خسته شدم اینقد که از بوق ِ سگ تا پاس ِ شب یکی تو گوشم خوند چی بکشم، چی بخورم، چی بپوشم، با کی بچرخم، کجا بچَرم...
پریسا: خیلی بی انصافی حامد...
حامد: تو خوش انصاف باش...
پریسا: عالَم و ادم معترفن که از وقتی با من دوس شدی، تومنی دو زار رفته روت...
حامد: چه فایده وقتی که نتونی خرجش کنی؟!
پریسا: خوب حالا من می رم تا جنابعالی بی دغدغه دست به جیب بشین...
حامد سکوت می کند.
پریسا ( با حالت تحکم ): ببین همین حالا می تونی انتخاب کنی: یا من یا سیگار.
حامد: تو ام اتفاقن می تونی انتخاب کنی: یا « من و سیگار » یا هیچ کدام.
پریسا: حامد شوخی ندارم، میذارم می رَما...
حامد باز سکوت می کند.
پریسا: این تو بمیری اصلن از اون تو بمیریا نیستا...
حامد باز سکوت می کند، پریسا هم حرفی نمی زند.
حامد: دختر جون یه نفس عمیق بکش، از خر شیطون پیاده شو... من چی کار کنم وقتی تو نمی خوای بفهمی که ربط تو و سیگار کشیدن من به ربط گوز و شقیقه می مونه...
پریسا: حامد خسته م کردی... حالم دیگه از تو و اون دهن بدبو و لباسای دودی و دوستای بی سر و ته و عکس العملای ملت به هم می خوره...
حامد: پلازیل بخور...
پریسا: هِر هِر، مُردم از خنده...
حامد: منم « مُردم اندر حسرت ِ فهم ِ درست »
پریسا: شروع شد، مغلطه کاری، سفسطه مالی...
حامد: پریسا اومدی دنبال التماس چی؟ من نیستم، می فهمی؟ من نیستم...
پریسا مبهوت سکوت می کند.
حامد: آره، این من ِ دودی ِ بی همه چیز دوسِت داشتم، ولی سیگارَمَم نمی خوام ترک کنم، نه به خاطر سلامتی خودم، نه واسه خوشی ِ دل ِ گنجیشک تو... اصلن اقا جون ترک که سهله، کمِشم نمی خوام بکنم... می پذیری؟ بسم الله، اگه نه هم که ما را به خیر و تو را به سلامت...
پریسا: خیلی پستی...
حامد: تو اهلی باش...
پریسا با یک نگاه مرطوب، حامد را لحظه ای می پاید، بلند می شود و می رود.
حامد با یک نگاه نوستالجیک رفتن اش را تعقیب می کند و از دید رَس، محو که شد، سیگاری اتش می زند.
حامد: چی کار می کنی؟
پریسا در سکوت به کارش ادامه می دهد.
حامد: کری؟ نشنیدی چی گفتم؟
پریسا: تو هم کوری؟ نمی بینی دارم اِس. اِم. اِس می زنم؟
حامد: منظورم اینه واسه کی؟
پریسا: برا نگار. بابت دیشب ازش تشکر کنم.
حامد: از صبح تا حالا تشکر نکردی، حالا منو به زور از خونه کشوندی بیرون که عینهو برج زهر مار جلو روم بشینی به ملت ادای آداب کنی؟
پریسا: نه، کشوندمت بیرون که بهت بگم دیشب آبروی منو بردی.
حامد: تو با اون نیم تنه ی نیم بند سرخابی ت به اندازه ی کافی بی آبرو بودی.
پریسا: حامد دارم جدی حرف می زنم.
حامد: منم باهات شوخی نکردم.
پریسا: تو واقعن خجالت نمی کشی؟ دیشب یه تِپ رفتی کِز کردی یه گوشه، سیگار پشت سیگار، نه چهار کلمه با کاوه و اشکان حرف زدی، نه مث ادم معاشرت کردی، نه لب به غذا زدی... کارات زشته حامد...
حامد: چه دخلی به تو داره؟
پریسا: به کی ربط داره پس؟ این منم که با این دوس پسر انتخاب کردنم زیر سوال می رم. متلکای دیشب نگار و کاوه رو داشتی؟ نباید ناراحت بشم یعنی؟ رد می شدی نگار زورکی سرفه می کرد که یعنی دود سیگارت داره اذیتش می کنه یا اون کاوه ی انتر که برگشته تو روت ازت می پرسه اُدکلنت « دودانچی »ه؟؟ و توی خنگم که به جای این که بهت بر بخوره قاه قاه زدی زیر خنده... بفهم حامد... دهنت بو می ده، لباسات بو میدن...
حامد ( تقریبن زیر لبی ): ادم مغزش بو نده.
پریسا ( برافروخته ): مغز من بو می ده نکنه؟
حامد: خوب وقتی یه ادمی شیش دنگ روی نِرو ِته و بازم مث بختک خودتو میندازی روش...
پریسا حرف حامد را می برد: اولن که من فقط با سیگار کشیدن تو مشکل دارم، در ثانی اصلن هم احساس سریش بودن نمی کنم... حرف من اینه که وقتی دو تا ادم اینقد همو دوس دارن باید تا یه حدی از هم اثر بپذیرن یا نه؟ خیال کردی من دیشب خوشم میومد شالمو بندازم رو شونه م؟ نه، مسلمن نه. عینهو عشایر ایلاتی، اما خم به ابرو نیاوردم، فقط به خاطر تو... یا من واقعن عشق تئاتر بودم، بازم واسه این که جنابعالی رگ گردنی نشین از کانون تئاتر دانشکده اومدم بیرون... یا من اصلن با های لایت حال نمی کردم، ولی رفتم موهامو رنگ کردم تا وقتی حضرت اقا سر ِ رنگی ِ زری و پری رو می بینن، پایینشون گر نگیره...
حامد: خیله خوب، بسه دیگه، حالا که چی؟
پریسا : حالا حق من نیست یه در خواست ازت داشته باشم؟ تازه من که نمی گم بالکل بذار کنار، می گم یواش یواش کمش کن که اذیتم نشی. الان یک و نیم پاکت می کشی؟ فردا بکنش یه پاکت، پس فردا پونزده نخ، پسون فردا ده نخ...
حامد ( سیگاری اتش می زند ): جون! ایشالله با مِتُد شما تا اخر هفته ترک کردم.
پریسا: نه من تا سه تا در روزَم، راضیم.
حامد: یعنی بشه پنج تا طلاق می خوای؟
پریسا ( با لحن لوس مهربانانه ): نه بین سه تا هفت تا می سوزم و می سازم...
حامد ( پُر بی انگیزه) : حالا ببینیم چی میشه...
پریسا ( مضطربانه ): امیدی هس به نظرت؟
حامد در حالی که دود سیگار را هنرمندانه بیرون می دهد، نیش خند ِ ملایم ِ معنی داری تحویل پریسا می دهد...
حامد: راحت اومدی؟ گم که نشدی؟
پریسا: نه بابا، قبلنم این جا اومدم.
حامد ( در حالی که واضحن جا خورده ) : جالبه، کافه بازی پس.
پریسا: چطور؟
حامد: خوب کسی که کافه ی به این پَرتی اومده، لابد تموم کافه های شهرو یه بار گز کرده...
پریسا ( با یک لبخند پیروزمندانه ): منظورت از پَرت دِنجه؟
حامد: یعنی تو با کافه های دِنج حال می کنی؟
پریسا: با کافه های دِنج « هم » حال می کنم.
حامد: دیگه با چه تیپ کافه هایی حال می کنی؟
پریسا: خوب، بستگی به هدف داره...
حامد: هدف؟ مثلن اهداف شما از رفتن به کافه چیه؟
پریسا: وا! چه سوالای فلسفی ای می پرسی... از پشت کوه که نیومدی...
حامد: چیه حالا؟ فرضن من از « گور گور دره » اومده باشم ... سختتونه به سوالای من ِ داهاتی جواب بدین؟
پریسا: نه بابا! ای کاش همه ی داهاتیا مث خودت باشن...
حامد خیره به پریسا در انتظار جواب سکوت می کند.
پریسا محافظه کارانه پاسخ می دهد: خوب یه وقتایی واسه رفع خستگی، یه موقع هایی سوری، تولدی، یه مناسبتی، یه وقتایی واسه « هارد تاک »...
حامد از ته دل می خندد: اوه! شما « هارد تاک » هم می کنین یعنی؟
پریسا ( در حالی که کمی بهش برخورده ) : چیه؟ یعنی بهم نمیاد؟
حامد ( انگار که بخواهد قضیه را جمع کند ): نه! نه! اصلن منظورم این نبود، اتفاقن تا دیدمت فهمیدم یه جورایی با در و دافهای کلیشه فرق فوکولی!
پریسا: یعنی داف نیستم؟
حامد: استغفرالله ... داف کلیشه نیستی...
پریسا: به همه همینو میگی؟
حامد ( که از حرفهای قبلی پریسا بُل گرفته ): نه به اونایی که اهل کافه های دِنج « هم » هستن!
پریسا: اهان! اون وقت تا حالا با چند نفر از این اهالی دمخور بودی؟
حامد: دوست دختر منظورته؟
پریسا ( با لحن سریع امیخته به دلهره ) : اوهوم! چند تا دوست دختر از سر گذروندی؟
حامد ( در حالی که خونسرد پاکت سیگار را از جیب اش در می اورد ): رسمی، که به چشم بیاد، دو تا... ( بلافاصله ) تو چی؟
پریسا ( با دیدن پاکت سیگار ان قدر جا می خورد که سوال حامد را نمی شنود، هاج و واج به حامد نگاه می کند و می پرسد ): سیگاری ای؟
حامد: سیگاری ام؟ خوب اره! مشکلیه از نظرت؟
پریسا: نه خوب، مشکلی که نیست...
حامد ( سیگار را اتش می زند و دودش را دور از صورت پریسا بیرون می دهد ): دودش اذیتت می کنه؟
پریسا: نه خیلی. حالا اشکال نداره.
حامد: « حالا »؟ یعنی « بعدن » قراره اشکال داشته باشه؟
پریسا: نه خوب. ولی قبول نداری همچین چیز خوبی هم نیست؟
حامد: بستگی به جهان بینی ادم داره.
پریسا: جهان بینی؟!! چرا همه چیو سخت می کنی؟ خوبه « فردا » هزار و یکی درد و مرض از سرطان و سکته ی قلبی تا کوفت و زهر مار بگیری، بیفتی بمیری؟
حامد ( با یک لحن شیطنت امیز ) : « فردا »؟ حالا کی گفته ما قراره « فردا » هم با هم باشیم که تو خودتو نگران سلامتی ِ فردای من می کنی؟!
پریسا لب می گزد و سکوت می کند.
حامد ادامه می دهد: خوب جهان بینی من اینه که « فردا که نیامده ست فریاد مکن »...
پریسا ( در حالی که کم اورده ): سفسطه، هنر مردان خداست...
حامد محل نمی دهد و سکوت سنگینی حاکم می شود، حامد به سیگار کشیدن ادامه می دهد، پریسا با دسته ی لیوان رو به روش بازی می کند.
پریسا (برای کول کردن جو ) : ولی خودمونیم، ژست اش بگی نگی بهت میاد...
حامد ( که از سر گذرانده ) : رنگ شال شما هم همچین بگی نگی به چشات میاد...
رضا: خانوم ِ خانوما! خروس خون از این طرفا...
سارا: خروس شما ۱۱ صبح می خونه؟
رضا: اره خوب، اخه مرغامون شبا رُسّشو می کشن.. نه ولی جدی، چرا سر کار نرفتی؟
سارا: تو فکر کن رفتم و برگشتم.
رضا: زن حسابی حرف منم اینه که چرا اینقد زود برگشتی؟ توووو... ساراااا که سرت بره کارت نمیره...
سارا: رضا، کارمو ول کردم. کارمو کم تر از نیم ساعت پیش ول کردم.
رضا ( مبهوت و شوک زده ): واسه همیشه؟
سارا ( با خونسردی ): بله اقا، « فور اِو ِر ».
رضا باز با ناباوری می پرسد: چرا اون وَخ؟
رضا به سارا مهلت جواب دادن نمی دهد، خودش به سُخره ادامه می دهد: خانم دکتر مهندس سارا... بانوی اول انرژی اتمی ایران... یگانه بانوی هسته ای نیروگاه نطنز اصفهان ... کارت لو لِو ِل بود؟ که نبود. نون و اب توش نبود که بود، اتفاقن خفنم بود، ماشین دولتی، موبایل دولتی، شراکت در سهام دولتی...
سارا حرف رضا را می برد: ببین رضا واسه یه بارم که شده تو زندگی ت لوده نباش. منو بفهم، سر صبحی کار پر طمطراقمو که حضرت اقا داشتی شرحشو میدادی ول کردم اومدم تو کافه ی تو، تا یه ادمی که « سو سو » ( با حرکت دست ) قبولش دارم حرفامو بشنوه. خیلی خواسته ی زیادیه؟
رضا خودش را جمع می کند، خیلی جدی سیگاری روشن می کند و می گوید: اوکی، من همه گوش ام بانو، چرا پیشه ی شریفتونو ترک گفتین؟
سارا رضا را نگاه نمی کند، با لیوان قهوه ش بازی می کند و می گوید: دیگه با فضاش حال نمی کردم...
رضا بعد از یک پک عمیق: فضای علمی ش؟ فضای فرهنگی ش؟ فضای سکسی هم که از گزینه ها حذفه چون دولت مردان و دولت زنان قاعدتن مقام تقوای الاهی رو پاس میدارن...
سارا انگار که تازه به رضا اعتماد کرده باشد، چشم تو چشم ِ رضا می گوید: مهندس زنگنه، رییسمو که یادته؟ با نوع نگاه های اقا حال نمی کردم...
رضا هنوز جدی ست: نوع نگاه؟؟ اوکی... هرز الود بود یعنی؟
سارا باز با لیوان قهوه اش بازی می کند: به تشخیص من...
رضا هم دلانه می گوید: من تصمیم گرفتم به نگاه شناسی و رفتار شناسی نسوان ایمان بیارم، خدایی ش در این یه زمینه یه چیزایی حالیشون میشه.
سارا یک لبخند ساده می زند.
رضا ادامه می دهد: ولی سارا من نوع نگاه اقای مهندس به شما رو محکوم نمی کنم...
سارا برافروخته می گوید: رضا من یه زن شوهر دارم.
رضا: ببین سارا داریم دیالوگ می کنیم، من به حرفای تو گوش دادم، تو هم باید به حرفای من گوش بدی...
سارا تسلیم می شود.
رضا: سارا تو یه زن شوهر داری، اوکی، حلقه دست می کنی، اوکی... « ایز ایت ریلی ایناف »؟
سارا با لحن مهاجم: من چهار ساله شوهر دارم، این حلقه ی کذایی که همیشه دستمه، جوری که اگه درش بیارم می بینی بقیه ی دستم افتاب سوخته س ولی رد حلقه م سفیده، تو اون برگه ی کوفتی ِ استخدام، جلوی دایره ی متاهلو با خودکار بیک ابی جوری پر کردم که برگه از پشت برجسته شد، تو رفتارامم تا حالا نه به کسی فاز ندادم، نه نگاه « اینوایتینگ » ی به ملت تحویل دادم، دیگه چی؟ هان؟
رضا: سارا این فیگورا کلیشه ن. ادمای کلیشه طرف تو نمیان، که میرن دنبال در و داف های کلیشه، قصه، قصه ی اب و گوداله که ابه باید بگرده تا گودالو پیدا کنه...
سارا لب اش را می گزد و سکوت می کند.
رضا ادامه می دهد: تو چهار ساله شوهر کردی، ولی هیچ نشونه ای تو کار نیست. تو این چهار سال رییست که سهله، خود ماها هم رنگ شوهرتو ندیدیم... پنج روز ِ هفته، از شنبه تا چهارشنبه عصرا یکی دو ساعت میای اینجا اونوقت یه بار ، محض رضای خدا یه بار هم همسر گرامی همراهیت نکرده... اوکی، اقا با کافه نشینی حال نمیکنه، نباید دلش بسوزه روزایی که ماشین نداری تو برف و بوران بیاد دنبالت، بازم اوکی شما همیشه سمند دولتی زیر پاتونه، نباید تو جشن ها و مهمونیها همراهیت کنه؟ بازم اوکی... اقا با این خرده بورژوازیای من و امثال من حال نمیکنه به صله ی ارحام که دیگه باید معتقد باشه، عروسی خواهر تو که باید بیاد...
سارا حرف رضا را می برد: رضا من نوع رابطه ی زناشویی م با مِهدی رو اینجوری تعریف کردم، که صبحا هر کسی کار خودش، عصرا هر کسی بار خودش، شبا هم اتیش به انبار خودش.
رضا با خنده: این اتیش به انبار خودشو به وقت شبانگاهان خوب اومدی...
سارا: درد! من صبح تا عصر کار خودمو دارم، عصرا « هابی » های خودمو دارم، شبم رو هم با شوهرم میگذرونم، با این بُرو بیاهای الکی، مردِتو سنجاق سینه ت کردن و عکسش رو تو کیف پولت گذاشتن و جلوی ملت در اوردن و پز شوهر کردنتو دادن هم اصلن میونه ندارم، من به ذات مجرد ادما معتقدم و دارم با این استیل حال هم می کنم... ( بعد از یک آه کوتاه ) البته اگه ملت بذارن...
رضا: پس سارا وقتی خلاف عرف، خلاف هنجارهای شناخته شده ی اجتماعی، که قبولشون نداری رفتار می کنی و ادمای بزرگ شده با معیارهای همون اجتماع « جاج » ات می کنن و چه بسا این که از کار بیکارت می کنن، غمْ باد نگیر...
سارا: ادمای بزرگ شده طبق هنجارهای نرم اجتماعی هیچ وخ به تخم من نبوده و نیستن...
رضا: چون تو تخم نداری...
سارا نشنیده می گیرد: درد من اینه که دوستای اَنتِل نمای من، خونواده ی من که من جلو روشون قد کشیدم هم منو نمی فهمن.
رضا: « و ِیت اِ مُمِنت »! خونواده و دوستا دو تا مساله ن. من نمی گم شوهر تو بیاد تو مراسم نذری پزونتون با دارچین رو شله زردا « یا حسین » خوش نویسی کنه یا خر ِ بچه ی داداشت بشه تا کمال شوهر عمگی ش رو به اثبات برسونه، ولی عید نوروز که حقشه یه سر به پدر زن و مادر زن گرام بزنه...
سارا: رضا، وقتی حال نمی کنه چرا باید مجبورش کنم؟
رضا: تو چرا شیش دنگ حقو میدی به شوهرت؟ پدر، مادر تو حق ندارن؟
سارا سکوت می کند.
رضا ادامه می دهد: یا دوستای اَنتِل نمات از تخم و ترکه که نیفتادن، پس اجازه بده وقتی هیچ « ساین » ِ مادی و معنوی از شوهر تو نمی بینن هر از گاهی شیطنت هایی ولو کثیف هم بکنن...
سارا: من اصلن به درد ِ « دیزاین » این دنیا نمی خورم.
رضا: چه عجب نگفتی این دنیا به درد « دیزاین » ِ من نمی خوره!!
سارا: رضا میدونی من ارادت خاصی به صادق هدایت ندارم، ولی تازگیا فهمیدم وقتی از دنیای دجّاله ها می گفت، داشت از دنیای ما حرف می زد، همین دنیایی که من یکی از ادماشم، مهندس زنگنه یکی دیگه، تو رضای کافه چی یکی دیگه...
رضا در حالی که از پشت میز بلند می شود با لبخند می گوید: سارا جان من حقیقتن اینقدری بیکار نیستم که تو بخوای هفتاد و دو ملت رو جلو روم پرپر کنی که همین هفتاد و دو ملت « چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند »...